کتاب های بهمن بیگی

با نام ویادش

          در اینجا قصد دارم نگاهی به اثار محمد بهمن بیگی (متوفی به سال 1389- شیراز) بیاندازیم. در ابتدا بد نیست نگاهی به زندگینامه این استاد بزرگ عرصه تعلیم و تربیت بیاندازیم. شما می توانید از طریق لینک زیر در ویکی پدیا مختصری از زندگی نامه او را مطالعه نمایید.

https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%E2%80%8C%D8%A8%DB%8C%DA%AF%DB%8C

چرا بهمن بیگی؟

              چه چیزی بهمن بیگی را خاص می کند؟ او چه کارهایی در عرصه تعلیم و تربیت ایران انجام داد؟ از همه مهم تر بهمن بیگی چطور می اندیشید؟

  • بهمن بیگی را پدر و بنیان گذار آموزش عشایر در ایران بود. هر چند ساخت مدارس سیار به نام دکتر حسابی ثبت شده است.
  • بهمن بیگی با اینکه توانایی کسب کرسی های مختلف در سازمان اداری و دولتی را داشت و می توانست زندگی آسوده ای برای خودش و خانواده اش ایجاد نمایید، ترجیح داد با امکانات اولیه به کوه و کمر بروند نسبت به با سواد کردن کودکان عشایر اقدام کرد.
  • بهمن بیگی نویسنده ای خلاق است که نثر او بسیار زیبا و مسجل است. اوج هنر او را می توان در کتاب "بخارای من ایل من" دید.
  • بهمن بیگی اعتقاد داشت پیشرفت ایل و در نهایت ایران در سواد آموزی است. این سواد است که موجب می شود فرد جهان اطرافش را بهتر بییند و گزینه های بسیاری برای آینده خود داشته باشد. با سواد فرد می تواند آینده اش را دست خود بیگرد. خوب را از بد تمیز دهد. پس بهترین چیزی که می توان به یک کودک ایلی داد سواد است.
  • بهمن بیگی بر این باور بود که تغییر تدریجی است و نه یکباره و ناگهانی. باید صبور می بود و ذره ذره بنای آینده را با حوصله بر روی هم نهاد و در این میان می توان از ظرفیت هر کسی در هر پست و مقامی استفاده نمود.
  • بهمن بیگی در نشان دادن ظرفیت ایل به افراد دیگر تمام تلاش خود را کرد.
  • او برای آموزش های دانش آموزان در بند شیوه های آموزشی زمانه خود نبود و آموزش را با زندگی کودکان ایل همراه کرده بود.
  • به تجربه به این رسید که بهترین معلمان برای ایل، افرادی هستند که از خود ایل باشند و با زندگی ایلی الفتی داشته باشند. پس اقدام به تاسیس دانشسرایی جهت آموزش معلمان ایلی نمود.
  • بهمن بیگی بسیار مسولیت پذیر بود. او مسولیت کامل کاهلی و ناتوانی معلم هایش را می پذیرفت چون معتقد بود اگر آنها بد عمل کنند یعنی او در آموزش و نظارت بر عملکرد آنها درست عمل نکرده است. (رجوع کنید به داستان بر بال فرشته از کتاب به اجاقت قسم)

            بنده تحقیق اجمالی در مورد محمد بهمن بیگی کردم بیشتر نکاتی که یافتن مثبت بود و هر چه بیشتر خواندم ارادتم به ایشان بیشتر شود. بهتر از هر کسی شاگردان ایشان هستند که می توانند در مورد خدمات ایشان صحبت کنند ولی برای کامل شدن این مقاله توجه شما را مطلبی در رد ایشان نگاشته شده جلب می نمایم.

https://www.mashreghnews.ir/news/956555/%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86-%D8%A8%DB%8C%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF

معرفی کتاب بخارای من ایل من

           "نمی‌دانم چرا و چگونه قلم به فرمانم نرفت و به یک نوع داستان‌سرایی گرایش یافت و نمی‌دانم چه مصلحتی در کارش بود که به جز در قطعات آخر کتاب که گزارش‌گونه است، به دامن داستان آویخت." این صحبت های کوتام بهمن بیگی نشان می دهد که این‌گونه، قلمی که می‌خواست تجربه آموزش عشایری را به سبک یک کتاب علمی بنویسد، به داستان‌گویی روی آورد، با این امید که: «خوش‌تر آن باشد که سرّ دلبران/ گفته آید در حدیث دیگران.»

        این کتاب شامل نوزده داستان و خاطره است. سبک بهمن‌بیگی به گونه‌ای است که نمی‌توان این نوشته‌ها را به تنهایی داستان یا خاطره نامید. شاید بهترین عنوان، همان «داستان-خاطره»باشد. بهمن بیگی در این داستان با قلم شیوای خود زندگی قشقایی ها را نقاشی کرده است و خواننده با خواندن این کتاب خود را در رودخانه ای در پهنه زندگی عشایر آرام و روان می بیند.

               بهمن‌بیگی در این داستان‌- خاطر‌ه‌ها، ذهنیت و شرایط زندگی ایل قشقایی را با نثری روان و طناز روایت می‌کند. شاید بتوان گفت شناختی که با خواندن این کتاب از ایل به دست می‌آید، عمیق‌تر از شناختی است که کتاب‌های آمار و مقالات علمی و تحقیقی در این زمینه ارائه می‌‌دهند. بهمن‌بیگی در این کتاب، یک فرهنگ را روایت می‌کند و به دلیل صداقت و اصالت این روایت، با مخاطب غیر ایلی نیز پیوند نزدیکی برقرار می‌کند.

بریده‌ای از کتاب با عنوان: بوي جوي موليان

           من در يك چادر سياه به دنيا آمدم. روز تولدم مادياني را دور از كرة‌ شيري نگاه داشتند تا شيهه بكشد. در آن ايام، اَجنّه و شياطين از شيهة‌ اسب وحشت داشتند! هنگامي كه به دنيا آمدم و معلوم شد كه به حمدالله پسرم و دختر نيستم، پدرم تير تفنگ به هوا انداخت. من زندگاني را در چادر با تير تفنگ و شيهة‌ اسب آغاز كردم.

          در چهارسالگي پشت قاش زين نشستم. چيزي نگذشت كه تفنگ خفيف به دستم دادند. تا ده‌سالگي حتي يك شب هم در شهر و خانة‌ شهري به سر نبردم. ايل ما در سال، دو مرتبه از نزديكي شيراز مي‌گذشت. دست‌فروشان و دوره‌گردان شهر، بساط شيريني و حلوا در راه ايل مي‌گستردند. پول نقد كم بود. من از كسانم پشم و كشك مي‌گرفتم و دلي از عزا درمي‌آوردم. مزة‌ آن شيريني‌هاي باد و باران‌خورده و گرد و غبار گرفته را هنوز زير دندان دارم.

           از شنيدن اسم شهر قند در دلم آب مي‌شد و زماني كه پدرم و سپس مادرم را به تهران تبعيد كردند تنها فرد خانواده كه خوشحال و شادمان بود من بودم. نمي‌دانستم كه اسب و زينم را مي‌گيرند و پشت ميز و نيمكت مدرسه‌ام مي‌نشانند. نمي‌دانستم كه تفنگ مشقي قشنگم را مي‌گيرند و قلم به دستم مي‌دهند. پدرم مرد مهمي نبود. اشتباهاً تبعيد شد. دار و ندار ما هم اشتباهاً به دست حضرات دولتي و ملتي به يغما رفت.

معرفی کتاب با اجاقت قسم

           بهمن بیگی در این کتاب معلّمی است که خاطرات خود و چگونگی باسواد کردن فرزندان عشایر را بازخوانی می‌کند. این اثر چهارمین کتاب بهمن‌بیگی است که خاطراتی را از سال‌های آموزش عشایر در خود دارد. خاطره‌ها، بسیار ساده و روان روایت شده‌اند و طی آن تصویری از رنج و محرومیت عشایر و سخت‌کوشی‌های خود به هنگام خدمت، به دست می‌دهد. بیست و یک خاطره، ظرایف و حوادثی را روایت می‌کنند که در این راه پر فراز و نشیب، بر مؤلّف گذشته است. قطعه آخر، مصاحبه‌ای‌ است که مجلة کلک در سال ۱۳۷۰ با او انجام داده است.

          همه این روایات، آموزشی هستند و علاوه بر زیبایی روایی، محتوای آن‌ها نیز برای خواننده امروزی دلکش است. تلاش برای ساختن و تغییر، درس بزرگی است که او بسیار ساده و در عین حال، ماهرانه به خواننده‌گان کتاب می‌دهد. علاوه بر خصوصیات گفته شده، نثر بهمن‌بیگی پرنشاط و طنّاز است. نمونه‌ای از این طنازی در این جمله به خوبی هویدا است: «مردان ایل عاشق تفنگ‌های گلوله‌زنی آلمانی بودند و فرزندان عاشق تخته سیاه‌های آلمانی.»

         این کتاب برای شناخت راهی که بهمن بیگی طی کرده است بسیار مفید است. خواندن این کتاب را به تمام معلمین سرزمینم پیشنهاد می کند.

محمد صادق شیرازی- پاییز 99

 

 

لطفا نظرات ارزشمند خود را در کادر زیر وارد نمایید